یادم باشد پرتقال بخرم. یک بسته قرص و یک جعبه دستمال کاغذی هم جزء واجبات است. اما واقعاً نمی دانم کدام کوه را در کدام قسمت جهان کنده ام که انقدر احساس خستگی می کنم. انگار وقتی خواب بودم چند نفر حسابی کتکم زده اند. آخر تمام بدنم درد می کند. از همان اولین روزهای پاییز لحظه شماری می کردم برای روزهای سرد. خیلی دوست داشتم پالتوی نوک مدادی ام را بپوشم و شال گردنم، شال گردن پیچازی ام را محکم گره بزنم دور گردنم و بروم به بستنی فروش محل مان و بستنی بخورم. منتظر بودم هوا سرد شود. اما خب این هم سوغات همان روز است. روزی که بالاخره هوا سرد شد و من بی هوا به کوچه زدم. نمی دانم چرا تا هوا سرد می شود من هوس بستنی خوردن می کنم. خب طبیعت آدم است. هرچه برایش ممنوع باشد را بیشتر دوست دارد. درست مثل الان. در این هوا با این حال و روز. کسی هم نیست برایم سوپ داغ بپزد یا آب پرتقال بگیرد یا برود از داروخانه ی سر خیابان یک بسته قرص سرما خوردگی بخرد. حالا که کسی به فکر من نیست بهتر است بروم بستنی فروشی محل. دوست دارم دوباره از سرما دندان هایم به هم بخورد. دلم چقدر بستنی می خواهد.