بهاران سپري شده است و روزگاران هم ،

جاويد هم نمانده ايم و نمي مانيم در قلب و يادها به نيكي،

كه عمر را اشارت پلكي بود با بهايي كه گشوديم 

به روي بركات عشق هريك دري شدند به شوي دركات عشق

دانستيم كه نتوانستيم در نيكي ها روايت شويم و درخواستن ها مستحيل

معيار انسانها از عشق به جز عشق بود و ياري انتخاب يار برون از اختيار

ديدني هارا راناديده گرفتيم و شنيدني ها را نشنيده تا

به آنجا رسيدم كه دانستيم قداست و انس متقابلند باهم 

با انس توشه اي ساختيم بي هراس از تدفين جذابيت ها كه با قداست نرسيديم 

به انتهاي انس.برزخي ها

گاهداري هستم و نيستم

ما همه با زندگی معامله می کنیم…!
با خودمان هم معامله میکنیم و با کسانی که دوستشان داریم هم …!
اگر نبخشی ، نمی بخشم
خیانت کنی ، خیانت میکنم
بدی کنی ، بدی میکنم
دروغ بگویی ، دروغ می گویم
و همیشه کوچک می مانیم ؛
بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر …!
این را بدانیم که با خوب ، خوب بودن هنر نیست ...

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد:

          یک فریب ساده و کوچک

                    آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را،

                               جز برای او و جز با او نمیخواهی...

                                            من گمانم زندگی باید همین باشد!

                                                              زندگی شاید همین باشد:

                                             یک فریب ساده و کوچک،

                                 آن هم از دست عزیزی که برایت

                    هیچکس چون او گرامی نیست!

        بی گمان باید همین باشد...

 

"مهدی اخوان ثالث"

همه خوابند شب زمزمه گر ! هیچ مگوی/ اگر از تو بخواهند سحر ، هیچ مگو/غیر از این ، گر چه تو را سوخت جگر ، هیچ مگو :"/من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگوپ/یش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو "/من بی او شده بی من شده، وای از من او !غم فرو رفته سرا پای تنم تو در توچه بگویم که نگویی تو به من رو در رو :سخن گنج مگو جز سخن رنج مگو/ور از این بی خبری ، رنج مبر هیچ مگو "/هیچ، هر هیچ، به سر هیچ، به هیچش می خفت/ غم بزرگ است ولی در دل باریک نهفت/من منم، من همه ام، همهمه ام، با همه جفت "/دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت/آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو"/بی خبر هستم و از هر چه خبر می ترسم/خانه خالی ست و از کوبه ی در می ترسم /بجز از عشق ، من از هر چه خطر می ترسم "//گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم /گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو " /حرف ناگفتنی ام را به زبان خواهم گفت /مثل رفتار همین رود روان خواهم گفت/ فارسی، هرچه که فرمود همان خواهم گفت "/من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت /سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو"/ چشم می خواست تو را بیند و نابینا شد /آمدم از تو بگویم که زبانم تا شد /دل نمی خواست که دیوانه شود اما شد "/قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد/ در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو"/ از چپ و راست بخوان، فرق ندارد، /من، درد هستم و قسمت من نیست به جز رویی زرد /چه کسی بود مرا درد به دنیا آورد /"گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد/ که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو " /وسعت روح من از کالبدم بیشتر است/ از خودم بیشترم زیرِ من از خود زبر است /گرچه خود زود رسیدم، منِ من در سفر است "/گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است/ گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو" /هرچه تا خویش دویدم کمی از من کم شد /کمی از کم شدنم ماند و همان هم غم شد /غمِ کم کم شدنم بیشتر از عالم شد "/گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد /گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو" /دیرسالی ست کبوتر شدم اما بی بال/ آسمان هست ولی فرصت پرواز محال /پر به دوشت، نپریدی تو از این قال و مقال /"ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال /خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو" /هر شب آیستن یک دردم و شعرم عیساست/ مریمم من، قلمِ من، پَرِ جبریل شماست/آنکه دیوانه ی دیوانِ همین مولاناست /"گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست/ گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مریم جعفری آذرمانی

مردم چاپلوس وزبان باز، هزینه زندگیشان را از سکوت مردمی تامین می کنند که به سخنان ایشان گوش می دهند. «لافونتن»

ندگی یک مشکل است با آن روبرو شو. زندگی یک معادله است موازنه کن زندگی یک معما است آن را حل کن. زندگی یک تجربه است آن را مرور کن. زندگی یک مبارزه است قبول کن. زندگی یک کشتی است با آن دریا نوردی کن. زندگی یک سوال است آن را جواب بده. زندگی یک موفقیت است لذت ببر. زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو. زندگی یک هدیه است آن را دریافت کن. زندگی دعا است آن را مرتب بخوان. زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با آن روبرو بشی . زندگی هدیه ای است که خدا در هنگام تولد به ما تقدیم می کند. زندگی آغاز یک راه است بسوی افتخار و سربلندی، یا انحراف و سرافکندگی. زندگی دشتی است که سبزه های آن نمایانگر زیبایی اند و دریایش نشان از عمر دارد بلندیهای آن شدائد زندگی است و سرانجام پاییزش فانی بودن این دنیا را به نمایش میگذارد. زندگی پازلی از ترکیب همین ثانیه هاست. زندگی نتیجه ای است که از حل معمای ثانیه ها حاصل می گردد. زندگی تئاتری است در حد واقعیت و ما بازیگران واقعی این تئاتر هستیم. زندگی ترکیبی از تنوع است، پس متنوع اش ساز. زندگی برد و باخت نیست، بردن در عین باختن است. و چه زیبا : مفهوم زندگی در نهاد خودش نهفته است، زندگی شعله شمعی است در بزم وجود، که به نسیم مژه بر هم زدنی خاموش است ... و در آخر: زندگی با همه ناملایمات اش دوست داشتنی است چون هدیه ای از جانب پروردگار است ...

دوستي با بعضي آدمها : مثل نوشيدن چاي کيسه ايست هول هولکي و دم دستي.اين دوستي ها براي رفع تکليف خوبند اما خستگي ات را رفع نمي کنند.اين چاي خوردنها دل آدم را باز نمي کند خاطره نمي شود فقط از سر اجبار مي خوريشان که چاي خورده باشي به بعدش هم فکر نمي کني. دوستي با بعضي آدمها: مثل خوردن چاي خارجي است.پر از رنگ و بو .اين دوستها جان مي دهد براي مهمان بازي براي جوکهاي خنده دار تعريف کردن براي فرستادن اس ام اس صد تا يک غاز.براي خاطره هاي دم دستي. اولش هم حس خوبي به تو مي دهند. اين چاي زود دم خارجي را مي ريزي در فنجان بزرگ. مي نشيني با شکلات فندقي مي خوري و فکر مي کني خوشبحال ترين آدم روي زميني.فقط نمي داني چرا باقي چاي که مانده در فنجان بعد از يکي دوساعت مي شود رنگ قير يک مايع سياه و بد بو که چنان به ديواره فنجام رنگ مي دهد که انگار در آن مرکب چين ريخته بودي نه چاي . دوستي با بعضي آدمها: مثل نوشيدن چاي سر گل لاهيجان است.بايد نرم دم بکشد.بايد انتظارش را بکشي.بايد براي عطر و رنگش منتظر بماني بايد صبر کني.آرام باشي و مقدماتش را فراهم کني بايد آن را بريزي در يک استکان کوچک کمر باريک.خوب نگاهش کني.عطر ملايمش را احساس کني و آهسته جرعه جرعه بنوشي اش و زندگي کني .

چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی؟! من بی دفاعم، من شریف تربیت شدم، من شریف بزرگ شدم نه کسی منو می شناخت، نه کسی بنده رو می دید نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگر همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیر زمین اداره بایگانی بود لای پرونده ها من سا...ده بودم من همه چیز رو باور می کردم من با هیچ کس مخالفت نمی کردم، سرم به کار خودم بود و شریف بودم من نمی خواستم به بانک برم، من نمی تونستم طبابت کنم، من نمی تونستم سرهنگ باشم، من نمی خواستم شعر بگم، من مقاومت کردم تا حد توانم، اما من توانم کم بود. بنده ضعیف بودم، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران و من به همه احترام می گذاشتم، من به همه احترام می گذاشتم، و من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام و همه این هایی که می گند مال من نیست، حق من نیست " و من اشتباهی ام" من از اولش هم اشتباهی بودم بله من یادم رفت که این ها مال من نیست و من اشتباهی ام، تقصیر من بود تقصیر دیگران هم بود اما خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی رو برای خودم برنداشتم من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم من فقط اشتباهی بودم چه دفاعی از خودم بکنم؟! من بی دفاعم حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم جناب قاضی من از هیچ کس توقعی ندارم خدایا تو منو ببخش، من اشتباهی بودم!

به افتخار مهران مدیری

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم موجودی بی نظیر و بی تشابه و آرمانهای خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد زندگیت را با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده آسان هدر نده هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای و هرگز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد که قدمهای تو باز می ایستد و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است برخیز و بی هراس خطر کن در هر فرصتی بیاویز و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت دست خواهی یافت آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت عشق را از زندگی خویش رانده ای عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود پروازش ده تا که پایدار بماند زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست

خیلی وقته که مساله ی "گذشته" و نقشش تو زندگیِ امروزمون فکرمُ حسابی درگیر کرده. خب همه مون یه سری اشتباهات تو تصمیم گیری های زندگی شخصی یا تو روابطمون داشتیم که بدون شک امروز مارو تحت تاثیر قرار میده و اصلا تو کَتم نمیره که گذشته رو میشه فراموش کرد و به کل کنار گذاشت. در واقع شاید بشه اشتباهاتمون رو بت گذر زمان کم رنگ کرد اما اونا همیشه هستن و جزیی از زندگی ما هستن. جزیی جداناپذیر از زندگیمون که اگه بلد نباشیم چه جوری هدایتشون کنیم زندگیمون رو به فلاکت میکشه. اعتقاد شخصی من اینه که بزرگترین اشتباهمون اینه که به خاطر اشتباهاتی که تو گذشته انجام دادیم خودمونو ملامت و سرزنش کنیم و یه طورایی خودمون رو داغون و افلیج کنیم طوریکه بقیه ی عمرمون که میتونه صرف تصمیمات جدید و ایده ال بشه ، صرف گذشته ای بشه که دیگه وجود نداره و یه مشت خاطره است. شاید تنهاترین راه حل ، کم رنگ شدن اشتباهات گذشته فکرکردن به نتایج خوبیه که اون اشتباهات رو رشد شخصیمون شده ، باشه. مطمئنا هیچ چیزی توی این دنیا ، بد یا خوب مطلق نیست و توی هر پدیده ای آثاری از نتایج خوب هم وجود داره و میشه با فکر کردن به اون سیاهی نتایج اون تصمیم رو تو زندگیمون موقتا فلج کنیم اما خب هیچ وقت هرگز از ذهن و روحمون پاک نمیشن! بیشتر خودمون رو دوست داشته باشیم...