جاويد هم نمانده ايم و نمي مانيم در قلب و يادها به نيكي،
كه عمر را اشارت پلكي بود با بهايي كه گشوديم
به روي بركات عشق هريك دري شدند به شوي دركات عشق
دانستيم كه نتوانستيم در نيكي ها روايت شويم و درخواستن ها مستحيل
معيار انسانها از عشق به جز عشق بود و ياري انتخاب يار برون از اختيار
ديدني هارا راناديده گرفتيم و شنيدني ها را نشنيده تا
به آنجا رسيدم كه دانستيم قداست و انس متقابلند باهم
با انس توشه اي ساختيم بي هراس از تدفين جذابيت ها كه با قداست نرسيديم
به انتهاي انس.برزخي ها
گاهداري هستم و نيستم