تک افتادگی آدمهای امروزین، نه به جهت پذیرفته نشدنشان در جامعه است و نه از سر متفاوت بودن و نه حتی عدم درک دیگران از هم و نه از بسیاری از بهانههای دیگری که هر روزِ روز در فیلمها میبینیم و در داستانها میخوانیم و در عجز و لابه روزانه میشنویم. خوابهای آشفته انسان امروز همه سر منشا در دروغهایی دارد که آگاهانه و ناآگانه نه برای این و آن، که برای خود میبافد.
این ترفندی است که ضمیرناخودآگاه برای به دست آوردن آنچه دوست دارد، به کار بسته. دیوار توجیهش را هم چنان بلند ساخته که برای خود انسان باورپذیر شده که انسان به هزار و یک دلیل، تکافتاده و نمیتواند در جامعه و خانه، همان باشد که باید. حال آن که دزد خودش همان اولین نفری است که میان این جماعت فریاد زد: "بگیریدش، آی دزد، دزد را بگیرید."
به این جهت "جدایی نادر از سیمین" فیلمی متمایز و متفاوت است که دست به نوعی خودکاوی شخصیتی میزند. شخصیت مرد این فیلم که فردی درست به نظر میرسد، با توجیهپذیر کردن شرایط برای خودش، دروغ میگوید. همین رفتار را در زن خدمتگزار به طرزی دیگر میبینم. اگرچه دروغ او از جنس دروغهای مرد نیست، اما به نوعی کلاه بر سر خود گذاشتن است. آنچه این فیلم را ارزشمندتر از آنچه میبینم کرده، فرو رفتن به عمق شخصیت است و کاوش ناخودآگاهی که در ضمیر انسان بر علیه خودش قیام کرده. اما چرا؟
نهاد و فراخود ما همواره در ستیز با هم هستند، هر کدام ترفندهای خود را دارند و سعی در پیروزی بر دیگری، تمام تضادهای رفتاری ما از همین جا شروع میشود و وقتی برخی رفتارهایمان قابل درک برای خودمان هم نیست، دست به توجیه میزنیم. این روند تا به تعادل رسیدن خود ادامه مییابد، اما بسیاری از ما هیچ وقت به این تعادل نمیرسند و یا مرتب میان نهاد و فراخود در رفت و آمدند. برخی از این حرکتِ رفتاریشان، سود میجویند و برخی دچار اختلالات شخصیتی میشوند. این که باید چطور بود و چگونه باید به تعادل رسید و تعادل کجا است؟ سوالهایی است که ارزششان فقط در پرسیدن است و تا ابدالدهر بیپاسخ خواهند ماند.
گویا کمی روراستی با خود چاره کار است. این یعنی، لازم نیست جلوی دیگران بایستی و قسم حضرت عباس بخوری که من به خاطر فلان کس و یا پاسداشت دینم چنین و چنان میکنم، کافی است بدانی تکافتادگی تو از خودت است. انسانی که خودش را ندارد، چطور میتواند جای خودش را در جامعه بیاندازد و روی آن بخوابد و استراحت کند!